295- مبادا ...


تب دارم انگار

خود  آ رو گم کرده ام و انگار دیگه پیداش نخواهم کرد

می دونم دارم اشتباه می کنم

می دونم راه رو عوضی اومدم

می دونم که همه چی رو ول کردم

اما نمی دونم چمه

می بینم که دارم گم می شم

بدجایی هم گم می شم

شاید دیگه راه فراری نباشه

من می ترسم

می ترسم از اینکه گم بشم

می ترسم مبادا که روح شیطان در من جا خشک کرده باشد



/ 10 نظر / 13 بازدید
مهرداد

آفتاب است و، بيابان چه فراخ! نيست در آن نه گياه و نه درخت. غير آواي غرابان، ديگر بسته هر بانگي از اين وادي رخت. در پس پرده‌يي از گرد و غبار نقطه‌يي لرزد از دور سياه: چشم اگر پيش رود، مي‌بيند آدمي هست كه مي‌پويد راه. تنش از خستگي افتاده ز كار. بر سر و رويش بنشسته غبار. شده از تشنگي‌اش خشك گلو. پاي عريانش مجروح ز خار. هر قدم پيش رود، پاي افق چشم او بيند دريايي آب. اندكي راه چو مي‌پيمايد مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب.

کویریات

من 293 رو خیلی دوست داشتم!! ایشالله خود آ و خدا رو پیداکنی! آدم یه چیزو که دوبار پیدا نمی کنه... ادم گم که میشه تازه پیدا می کنه... گم شدن همیشه بدنیست گاهی آدم باید گم بشه... گاهی هم نباید گم بشه... من تو کلمه گم شدم کلمه مثل حقیقته... آدم تو حقیقت گم میشه حقیقت و نمی بینه... چه تلخ شدم... ولی نترس...

فــَرا

اين قضيه شيطان همين تأثير سريالهاي تلويزيونه ... حالا اين خود آ كي هست ؟

فــَرا

يه كم هم از اثرات سال آخري بودن هم ميتونه باشه ... :)

فــَرا

اين آخري رُ‌ جدي پرسيدم

فــَرا

دقيقاً چي شد كه احساس كردي اينطوري شدي ؟

فــَرا

خوب شروع اين ماجرا يه نموره تو پست قبل هم بوده ... دختر تو كه اينقدر ترسو نبودي ... دست فرمونت كه تو جاده شمال رُ حتماً يادت رفته ( من كه نديدم اما از خودت شنيدم ) نگران نباش ، يه كم به خودت زمان بده ... باشه عزيزم

فــَرا

از مرگ هم نبينم ديگه حرف بزني .. رسماً دعوات كردم ..