307- می

 

 انگار جادو شده ام. شب ها خوابم نمی برد. دراز می کشم، غلت می زنم، پهلو به پهلو می شوم

 اما فایده ندارد. به همه چیزهای خوب فکر می کنم و البته که چیزهای بد هم به زور خود را از

دیواره های ذهنم داخل می کنند. کمی مقاومت می کنم اما اینقدر زیادند و سمج که مقاومت هم

 را به جایی نمی برد. چراغ را روشن می کنم، کتابی بردارم و می خوانم؛ می خوانم و می خوانم تا

 دیگر هیچ نمی فهمم. حالا ساعت 4 صبح است. نه! اشتباه نکن، باتری ساعتم را در آورده ام تا

تیک تاکش مانع خواب نشود!!! ساعت را از صدای آواز گنجشک ها حدس می زنم و به درست

بودنش یقین دارم. هر سحر، سر ساعت چهار شروع به خواندن می کنند و این دلنوازترین ساعت

 روز من است. کم کم چشمانم سنگین می شود. خوابم می برد اما کابوس هایم را چه کنم که

مانع آرامشم می شوند ...

/ 9 نظر / 14 بازدید
بی نشون

سلام....خوبی عزیز؟

بی نشون

زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی جدایی سخت است نه به سختی تنهایی

بی نشون

بازهم بی صدا آمدی آرام گذشتی،بی صدا رفتی تنها بودم،باز تنها ماندم باز هم بی صدا مرا شکستی بی صدا فریاد زدم فریادم شنیدی بی گمان مرا دیدی باز هم از من گذشتی بی صد اشک ریختم تو جای پای اشک دیدی و آرام گذشتی… مانند اشک رفتی! ولی هنوز از چشمم نیفتادی! هنوز از این دل نرفتی تو تنها خود را بردی ولی عشق را نبردی یادت را… خاطراتت را… هوایت را نبردی! به احترام آن لحظه ها… به احترام روز دیدار… به احترام قرار های بی دیدار! و به احترام تمام روزهای بارانی فراموشت نخواهم کرد من زنده ام زنده به یاد تو به یاد وعده آخرین روز به یاد آخرین جمله… من شکیبم اشکم شکیب نیست من غریبم،این دل غریب نیست! آشنایی دارد در همین نزدیکی سر و رازی دارد در همین تاریکی در دلم در همین شط عمیق در همین رود وسیع یک غمی بنهفته! یک غریبی خفته…

بی نشون

بازهم بی صدا آمدی آرام گذشتی،بی صدا رفتی تنها بودم،باز تنها ماندم باز هم بی صدا مرا شکستی بی صدا فریاد زدم فریادم شنیدی بی گمان مرا دیدی باز هم از من گذشتی بی صد اشک ریختم تو جای پای اشک دیدی و آرام گذشتی… مانند اشک رفتی! ولی هنوز از چشمم نیفتادی! هنوز از این دل نرفتی تو تنها خود را بردی ولی عشق را نبردی یادت را… خاطراتت را… هوایت را نبردی! به احترام آن لحظه ها… به احترام روز دیدار… به احترام قرار های بی دیدار! و به احترام تمام روزهای بارانی فراموشت نخواهم کرد من زنده ام زنده به یاد تو به یاد وعده آخرین روز به یاد آخرین جمله… من شکیبم اشکم شکیب نیست من غریبم،این دل غریب نیست! آشنایی دارد در همین نزدیکی سر و رازی دارد در همین تاریکی در دلم در همین شط عمیق در همین رود وسیع یک غمی بنهفته! یک غریبی خفته…

بی نشون

باور کردن... یعنی بدانیم که هر روز, تولدی دوباره است یعنی اطمینان داشته باشیم که معجزه ها رخ میدهند و رویاها به واقعیت می پیوندند باور کردن... یعنی دیدن فرشته هایی که که در میان ابرها در حال پایکوبی اند, شناختن اعجاز کهکشان, وحکمت انسانی در کره ماه باور کردن... یعنی شناختن ارزش یک قلب پرورش یافته, معصومیت چشمان یک کودک و زیبایی دست یک سالخورده,زیرا از طریق آموخته های آنان است که ما عشق ورزیدن را یاد میگیریم باور کردن... یعنی یافتن قدرت و شجاعتی که در وجود ما نهفته است وقتی زمان آن فرا رسیده که تکه تکه ها را جمع کرده دوباره آغاز کنیم باور کردن... یعنی بدانیم که تنها نیستیم,که زندگی یک هدیه است و اکنون نوبت ماست که آن را گرامی بداریم و از آن محافظت کنیم باور کردن... یعنی بدانیم که قرار است خبرهای شگفت انگیز و حیرت آوری اتفاق بیفتد,و تمام آرزوها و رویاهای ما دست یافتنی اند

بی نشون

بیشتر از اینا مراقب خودت و روزگارت باش[گل]

کیوان

سلام[گل] بهترین چیزی که تو زندگی هر کسی می تونه وجود داشته باشه آرامشه امیدوارم به آرامش برسین

كويريات

زمان خیلی چیز عجیبیه ! گاهی گذرش وحشتناکه و گاهی لذت بخش.... کاش روی لذت بخشش همراه هر لحظه ات بشه![گل]

بی نشون

سعی کن نت ها رو به خوبی اجرا کنی[گل]