328- این ره که تو می روی به ترکستان است

 

سردرگمی به اوج می رسد وقتی حتا ندانی به چه یا به که اعتقاد داری؛ یا آیا اصلا

اعتقاد داری یا نه. دیگر نمی دانی از که کمک بخواهی و ای وای که آن قدر ناملایمات

زیادند که دیگر نمی توانی با اعتماد به نفس کامل و یا بیش از حد سرت را بالا بگیری،

بادی به غبغب بیندازی، سینه جلو بدهی و محکم گام برداری که : آی آدم ها! آی آدم

هایی که اینجایید یا هرجای دنیایید، باکی تان نباشد. خیالی نیست و همه چیز امن و

امان است و من یک تنه به مقابله با همه چیز رفته ام ... نه . وقتی ندانی اعتقادت به

چیست، همه این ها، لابه لای یک مشت سوالات دیگر گم می شود. می خواهی کمک

بخواهی؛ اما از کی؟ گله کنی؛ اما آخر پیش کی ؟ می خواهی چیزی بنویسی شاید

ذهن آشفته ات آرام بگیرد؛ شروع می کنی :"به اعتقاد من در زتدگی امروز بشر ..." و

یادت می افت که تو اعتقادی نداری و جمله ات را بی پایان می گذاری. دستت را زیر

چانه ات می گذاری و به صفحه کاغذ و یا شاید به مانیتور خیره می شوی و یادت می آید

که این چند وقت چقدر به بودن،شدن و رفتن فکر کرده ای و به این که "خوب آخر چه؟" و

یادت می اید که این سوالی ست که قرن هاست در ذهن نوع بشر مطرح شده و هیچ

کس تا به اکنون نتوانسته جوابی آن طور که باید،آن طور جامع و مانع به این سوال دهد.

پس، سعی می کنی درگیرش نشوی اما باز یادت می آید که ای بشر! این طور که نمی

توان زندگی کرد.زندگی را امیدی باید و انگیزه ای و هدفی و اعتقادی. و آن گاه که اعتقاد

فرو ریزد یا محو شود یا هرچه اسمش را می خواهی بگذاری، چگونه می توان راه را باز

کرد،راه رفت، دوید،ایستاد و دوباره از سر گرفت و به اوج رسید؟

/ 3 نظر / 27 بازدید
شعرنو

ترانه سرا میلادحسینی www.tarnehsara.persianblog.ir

منم....غریب آشنا

تا بحال ديده اي كسي با سماجت، بن بست را جاده ... سراب را بركه ... باخت را برد ... قمار را زندگي ... مجسمه را همراه و همدم ... تيزاب را شراب ... طوفان را نسيم ... گرگ را ميش ... رشته اي تنگ به دور گردن را ريسمان محبت ... دروغ و دغل را غزل هاي بي بديل ... حماقت را نجابت ... تقلب و دغل را هوش و فراست ... بداند و تعمد هم بر فريب خود داشته باشد؟ من ديده ام ...

منم....غریب آشنا

[گل][گل][گل]