۸۸- يه روز جمعه


امروز صبح ساعت ۷ بيدار شدم چون آزمون داشتم. ديشب ساعت ۲ خوابيده بودم. واسه همين خيلی خسته بودم.سر آزمون هم کمر درد بدی گرفتم.زياد حوصله نداشتم ، زود اومدم بيرون اما نيم ساعت معطل شدم تا بابا و نسترن اومدن دنبالم. می دونستم بامداد خونمونه .کلی ذوق داشتم30.gif رسيدم خونه ،بامداد کلی ازم استقبال کرد و اومد بغلم و... فيلم اسکار رو گرفته بوديم ببينيم. اما من نصفه ديدم.وسطش خوابم برد.اما عجب چيزی بود. يه کم هم الکی خوش بودن! همه ی لباسا هم يه جور بود.به هر حال واسه من فرقی نداشت.من که هيچ کدوم از فيلما رو ( به غير از ارباب حلقه ها) تا حالا وقت نکردم ببينم.
خلاصه يه خواب نصفه و نيمه کرديم و بيدار شديم.بعدش بامداد هی مجبورم کرد باهاش بازی کنم!‌تا عصر که خودش حالا خوابيده و من بيچاره هم خسته ام هم ديگه خوابم نمی بره و بازم سر درد31.gif
۱ خبر بد.بابا فردا ماموريت می ره اهواز 17.gif من از حالا ( که چه عرض کنم از وقتی فهميدم) غصه ام گرفته...هميشه اينجوری بوده .تا بابا حرف از ماموريت می زنه من ... حالا بازم خوبه اين ۱ روزه هست اما بازم ... من می تر سم 17.gif

/ 1 نظر / 8 بازدید
Reza

too neveshte haye ghablit khoonde boodam ke az tanhaee tarif karde boodi in ham az hamoon lahze ha ee ye ke adam age fek kone mibine ke mitoone khoob azash estefade kone , be baghiyasham nabayad ziad fek kard chon yeki oon bala has ke adamo komak mikone :)