۲۷۹- من و او

من اینجا، روی تختم دراز کشیده بودم؛ روحم اما آنجا در خیابان، تنها قدم می زد. طغیان کرده بود اما نه مثل هر بار. این بار طغیانش آرامش عجیبی داشت. باران می آمد. شب از نیمه گذشته بود. نگرانش بودم که مبادا در این شب خلوت، با این حالی که دارد اتفاقی برایش بیفتد اما او توجهی نداشت ... می رفت و می رفت.


خیابان سیف را دوست دارم. قدم زدن  آنجا آرامم می کند به خصوص اگر باران بیاید. حیف که شب است و پرسپکتیو درخت ها که در دورترین نقطه به دامنه کوه ها می رسد (نمی بینم اما حسش می کنم) چندان معلوم نیست: افسوس. نمی دانم امشب تنها اینجا چه می خواهم اما باید بروم. چندی است که می خواهم بروم اما نمی گذارد. مرا محبوس خود کرده. شب به این زیبایی را ول کرده و در تختش دراز کشیده ...


اینجا کجاست؟ نمی دانم؟ دنیای من یا تو؟ مگر فرقی می کند؟ می خواهم بدانم من واقعیت هستم یا تو؟ نمی دانم ... چه فرقی می کند؟ بیا برویم. بیا ...

/ 4 نظر / 9 بازدید
فــَرا

بارون ديشب رُ كه نگو ، عالي بود ... قالب جديد هم مبارك ... خيلي شيكه ... دوست داشتي به من هم سر بزن

فــَرا

ديگه عرضي نيست .. فقط كاش اون گل سفيد قالب قبليت هم بود

فــَرا

مثل اين اين دو تا ؛ من ؛ و ؛ او ؛ دارن موازي حركت مي كنن اما بلاخره در يك نقطه به هم ميرسن ... و كل قانون هندسه و مثلثات رُ متحول مي كنن

غريبه نيستم

سلام سال نو مبارک.مثل هميشه زيبا مي نويسی . تو و او /هر دو باهم يک واقعيت رو .....سلام برسون.