306- ر

  

  خوب همیشه همین جوره. دست خودم که نیست. نمی تونم راحت گریه  کنم. اصلا به زور گریه

م میاد. بعد از چندین ماه اشک نریختن، انگار یهو سیل میاد! مثل همین چندوقت پیش ... حالا

دیگه من نمی تونم کنترلش کنم. چند روزی همین جوری میاد بعد دوباره قطع می شه. دیگه نمیاد.

همه چیز رو هم با خودش می بره. دیگه هیج احساسی ندارم. دیگه نمی تونم آهنگ بزنم، نمی

تونم شعر بخونم و نمی تونم لذت ببرم.

/ 2 نظر / 17 بازدید
بی نشون

من به تنهایی باغ بعد یک خواب زمستانی می اندیشم و به گلهای فرو خفته به دامان سکوت. من به یک کوچه ی گیج گیج از عطر اقاقی ها می اندیشم و به یک زمزمه ی عابر مست که ز تنهایی خود ناشاد است! من به دلتنگی شبهای ملول و تهی ماندن خود از شادی باز می اندیشم،باز می اندیشم! ذهنم از خاطره ها سرشار است و فرود آمدن معجزه در هستی من مثل خوشبختی من دورترین حادثه است! من به خوشبختی ماهی ها می اندیشم که در آن وسعت آبی با هم باز هم همراهند.[گل]

بی نشون

سلام گلنار خانوم...خوبی؟آخه چرا اینطوری؟؟[ناراحت]امیدوارم هرچی زودتر سر وحال بشی[لبخند][گل]