۲۷۸- مهمه؟

عجب ۱۳ به در بارونی ای بود امسال ! اما خیلی خوب بود، ما که از رو نرفتیم و تا ۵ بیرون موندیم. دومین ۱۳ به در بابک بود (البته فکر نکنم از اولیش چیزی به یاد بیاره!) اما این یکی که براش خیلی جالب بود مخصوصا تاب بازی و سرسره سواریش... چه قهقهه هایی می زد! بامداد  و سپهرهم که همش نگران بودند که کی می ریم ! ما هم که عین عروسی نرفته ها آهنگ گذاشته بودیم و قر تو کمرمون خشکید ! دو تا خانوم پیر دیدم که یکیشونو پارسال هم دیده بودم... خیلی قشنگ بود ... اومدن تو بارون قدمشون رو زدند و رفتند!

چند وقته چیزای عجیبی از گذشته به یادم میاد! چند شب پیش قبل از این که خوابم ببره یهو شعر صدای پای آب سهراب سپهری اومد تو ذهنم. من وقتی راهنمایی بودم عاشق این شعر بودم و خیلی وقتا با خودم زمزمه می کردمش. اون شب ناخودآگاه قبل از خواب یه قسمتاییش رو یادم اومد. باورم نمی شد این همه یادم مونده باشه ! یاد سوم راهنمایی افتادم که خانم بهروش نوار این شعر رو با صدای خسرو شکیبایی ، موقعی که ما مشغول درست کردن روزنامه دیواری بودیم، سر کلاس ادبیات برامون می ذاشت. چه روزنامه دیواری خوشگلی هم درست کرده بودیم که بک گراندش تصویر مینیاتوری یه زن بود که مارال کشیده بود و به خاطر همین نقاشی نذاشتن روزنامه دیواریمون روی بُرد نصب شه!

فکر کنم امسال که من در عروسی شرکت نکردم، به عنوان یکی از مبدا های تاریخی خانوادگی ثبت بشه! یه هفته س هر کی منو میبینه یا تلفنی باهام حرف می زنه، می گه : نمی دونی چقدر جات خالی بود! ... ‌بابا جون خوب هر آدمی گاهی اشتباه می کنه، مگه نه ؟!!!

/ 2 نظر / 15 بازدید
يکوری

نه تنها در عروسی شرکت نمی کنی بلکه زورت مباد پات رو بذاری از خونه بيرون

فــَرا

عروسي بوده ، نرفتي ؟ اي بابا همه دنبال يه نـَمه تنوع هستن ... خودت پشيموني ، لازم نيست ديگه كسي بهت بگه (شرمنده) ... اقلاً يه لينك به اين شعر مي دادي ...