۶۲- اولين روز سال



سلام به همه 1.gif
اول از همه ،دوباره سال نو رو بهتون تبريک می گم ... بعدشم واسه همه آرزوی سلامت می کنم و دعا می کنم امسال همه جا پر از صلح و صفا باشه ...

امروز واسه من که خيلی روز خوبی بود .گر چه دچار کم خوابی شدم. 3.gif .صبح زود با بابا بلند شديم و آماده شديم واسه مراسم تحويل سال ... بعد از تحويل سال ( که به نظرم لحظه ی خيلی قشنگيه) و رو بوسی و مبارک باد گفتن، به ۲ تا مامان بزرگم زنگ زديم.با مامان و سهند و نسترن هم حرف زديم و تبريک گفتيم. بعدش من عيدی که واسه بابا خريده بودم بهش دادم.7.gif همون روزی که رفتم واسه بامداد کادو بخرو واسه بابا هم خريدم. اما حتی اينجا هم ننوشتم ...ترسيدم بخونه 3.gif می خواستم ذوق زده شه! خيلی خوشحال شد. ... بعد عکس گرفتيم .بابا رفت بخوابه ، اما من خوابم نمی برد.يه سر اومدم اينترنت.بعدش به طور تصادفی از توی کتابخونه يه کتاب پيدا کردم که قبلا بهم پيشتهاد داده بودن که بخونم ... فکر نمی کردم که داشته باشيمش 9.gif. خلاصه شروع به خوندنش کردم. خيلی جالب بود.با شرايط من کاملا مطابقت می کرد. راستی، اسم کتاب اين بود : « چه کسی پنيرم را جا به جا کرد؟‌» يه کتاب تقريبا روانشناسيه ...اما نه به طريقه ی مرسوم ... خيلی خوب بود.همشو خوندم c.gif حدود ساعت ۸:۳۰ خوابم برد .ساعت ۱۰ با تلفن طليعه جون بيدار شدم.تا ساعت ۱۲ کمی کارامونو کرديم و رفتيم خونه ی دايی. خيلی خوش گذشت.بامداد کلی اسباب بازی گيرش اومد.نمی دونست با کدومش بازی کنه! منم کلی باهاش بازی کردم 8.gif تا اينکه بعد از ناهار خوابش برد. ما هم چند تا عکس ( بدون بامداد2.gif ) گرفتيم و اوديم خونه. من و بابا ، جفتمون خيلی خسته بوديم. بابا خوابيد منم يکی از کتاب های سهند رو برداشتم و خوندم تا خوابم ببره ( خيلی پيشرفت کردم8.gif. ساعت ۷ بيدار بودم! ۱ کم بيخودی گشتم تا اخبار ورزشی. 9.gifرئال و منچستر در يک چهارم نهايی رو به روی هم افتادن 9.gif
بد بخت شديم!! بلافاصله به بابا گفتم و به سهند زنگيدم. هنوز هيچی نشده کرکری هاشون شروع شد! e.gif ...
خلاصه ... ديگه اتفاق خاصی رخ نداد . حالا هم که اينجام ... اين اولين روز سال ۸۲ ما بود1.gif

/ 0 نظر / 8 بازدید