۲۸۲- نشانه

ظهر توی پارکینگ دختر بچه ای رو دیدم با موهای فرفری. برگشت نگاهم کرد؛ بهش لبخند زدم؛ قشنگ ترین خنده ای که به عمرم دیدم تحویلم داد ...

شب بابک رو برده بودم توی بالکن ... ماه رو بهش نشون می دادم که پشت ابرها قایم موشک بازی می کرد... پیرمرد همسایه اومد تو بالکنشون، سیگاری آتیش زد ... بابک بهش نگاه می کرد، بابک رو که دید، نی اش رو درآورد شروع کرد به زدن. نمی دونستم نی می زنه ...

/ 2 نظر / 15 بازدید
saleh hashemi

ارسال 1000000 (1 ميليون) ايميل تبليغاتي براي شما، فقط 10 هزار تومان عالي نيست؟ اگر خواستيد با ما تماس بگيريد salpars2004@yahoo.com