327- من حیران

 

از روزی که قدم بر زمین نهادم گم شده ام. خود را گم کرده ام. نمی دانم به کدامین سو

 می روم. گاهی خود را روی زمین می جویم گاهی سراغ خود را در آسمان ها می گیرم

 اما هیچ نمی یابم. می اندیشم: این چه سرنوشت یکسانی ست که نوع بشر دارد؟

همه حیرانند. سال هاست ، نه ، بل قرن هاست که همه حیرانند؛ تو گویی از روز ازل

 حیرانند. هر چه پیش تر می روم، حیران تر می شوم.گاه، چندی می مانم: ثابت.

 خاکستری می شوم. قدم پیش نمی گذارم. دست از جیب بیرون نمی آورم. اما سپس

 تر از نو راه از سر می گیرم : زرد،نارنجی،قرمز و ... از نو رنگین کمان می شوم اما باز

 حیران و گویی این حیرانی با من خواهد ماند.انگار تا همیشه باید به دنبالش بدوم و من

 که گفته ام بارها: همیشه عقب می مانم. همیشه تکه تکۀ من، از من جدا می شود و

 از من عقب می ماند و من باز باید بایستم، گاه پس روم و تکه هایم را بردارم و اگر شد

 بچسبانم.


پ.ن. و گاهی همچون هم اکنون حیرانی من تبدیل به جنون شدیدی می شود که حتا

 خود من را بد می هراساند.

/ 1 نظر / 20 بازدید
علیرضا

سلام راستش من دنبال وبلاگ کسی دیگه ای بودم که به اینجا رسیدم و اونو پیداش نکردم [دلشکسته] مطالب قشنگی داری موفق باشی بای[خداحافظ]