۳۰۲- يه روز آفتابی

دقیقا یه ماه از اون روز و اون ساعت  قشنگ و آفتابی می گذره. اون روزی که با هم رفتیم تو

ناهار خوردی (آخه من قبلش با مریم رفته بودم خانه کوچک و اسکالپ خورده بودم و دیگه جا

نداشتم!) و تو هی به من اصرار می کردی که غذا بخورم!!! بعدش رفتیم جمشید خان! و کلی

 حرف زدیم، البته اون بار بیشتر تو حرف زدی. بقیشو اینجا نباید نوشت. باید تو یاد من بمونه و تو

یاد تو!

/ 9 نظر / 6 بازدید

سلام٬ببخشيد دوباره حس کنجکاويم گل کرد و اومدم آخه هر کاری می کنم نمی تونم فراموشت کنم٬هر جا هستی خوش و خرم باشی عزيز مهربون.

راستی عذر می خوام از اينکه خودم رو معرفی نکردم هر چند می دونم اينقدر باهوش هستی و سريع متوجه ميشی که من کی هستم...

ببخشيد يادم رفت که بگم آرزو می کنم هر روزت قشنگ و آفتابی باشه.

راستی پیشاپیش فارغ التحصيليت رو هم بهت تبريک ميگم واقعآ که ناگهان چه زود دير می شود.........

هداک

گمان کنم بايد خوشحال باشم برات : - ) .

کويريات

به نظر اون حرف ها جالبه يعنی چی ممکنه تو يادتون مونده باشه!! شاد باشی... من دلم خانه کوچک خواست خيلی وقته نرفتهاصلاْ‌ دلم رستوران بازی می خواد

گل نار گنجی زاده

خوبه اما کمی بايد جزييات را کامل تر بنويسی

فــَرا

فارغ التحصليت مبارك . نميشه يه كم از اون صحبتها رو اينجا بلند بلند بگي