۷۱- گندم



آخرين چيزی که شاخه ی گندم به ياد می آورد
اين بود که تمام شاخه های تشنه
برای بازگشت باغبان لحظه شماری می کردند
و دعا می خواندند.

و چون باغبان آمد
به ياد روز هايی که در دستش آب بود
برایش هلهله ها کردند
و جشن به پا کردند
ولی باغبان این بار با داس آمده بود ...
شاخه ی گندم ديگر چيزی را به ياد نمی آورد ...
g.gif

/ 2 نظر / 8 بازدید
alireza

سلام . آخرش بد تموم ميشه مگه نه....... بيچاره گندم!!!!!!!! weblogت هم با حال شده. دستت درد نکنه .