۳۸-عشق


" گفت معشوقی به عاشق کای فتی
تو به غربت دیده ای بس شهر ها

پس کدامین شهر زآن ها خوش تر است
گفت آن شهری که در وی دلبر است

هر کجا که یوسفی باشد چو ماه
جنت است ار چه باشد قعر چاه "

مولانا

exportImage.asp?s=cano&i=10425479&w=170&h=256

/ 3 نظر / 7 بازدید
mohsen

ای عشق از تو می پسم ای معنی صفا ای صمیمیت از تو می پرسم به که باید دل بست به که شاید دل بست افسوس که به دنیا هر چه دل بندی نداند رسم دلداری. در دوران عشق بر من واو روزگاری رفت و عشقی پا گرفت عاقبت چرخ حسود این عشق را از ما گرفت شادمانی بود من بودم او بودی و عشق بود عشق و شادی با او رفت و غم مرا تنها گرفت روزگار عشق ورزیها گذشت ان صفای خنده ها از لب گریخت ان بهار عشق بی پروا گذشت عشق مهرویان عالم به رنج بی وفایی هانیرزد هزاران روز و ماه اشنایی به یک روز جدایی نیرز

hossein

سلام دوست خوبم،خيلی سليقه به خرج دادی،شعرهای مولانا هميشه زيبا و دل نشينه. عشق دريايی کرنه ناپديد کی توان کردن شنا ای هوشمند عشق را خواهی که تا پايان بری بس که بپسنديد بايد ناپسند

alireza

عزيزم شعرهای تو هميشه بهترين انتخاب بوده اين هم يکی از اوناست