382- شانزده سال!!!

چند روز پیش دوباره بعد از مدت ها آمدم و سری به وبلاگم زدم. به سراغ اولین پستم رفتم : شانزده سال پیش! اصلا باورم نمی شد. کمی کمتر از نصف دوران زندگی ام! یعنی انقدر زود گذشت؟ چه اتفاق ها که در این سال ها افتاد و نیفتاد... چقدر مدل نوشتنم در اون سال ها الان برام عجیب شده.چقدر توی نوشته هام -برخلاف خودم- برون گرا بودم. الان این حس را دارم که مادرِ گلنارِ آن زمان هستم. جالب این که باوجودیکه دوران خیلی بدی را سپری می کردم، اما نوشته هام -به نظر خودم- شاد بودند و چقدر از ایموجی استفاده می کردم!!!

حالا مثلا بزرگ شدم! عاقل شدم؟ یا عاقل تر !!! زندگی جدیدی رو شروع کردم، اولین کتابم (ترجمه) در حال چاپ شدن است. پانزده سال دیگه چه اتفاق هایی برام می تونه افتاده باشه؟ از همان پانزده- شانزده سال پیش و اتفاقی که افتاد، یاد گرفتم (شاید هم مجبور شدم) خیلی دراز مدت فکر نکنم! الان هم نمی خواهم فکر کنم. بگذار خودش بیاید. به قول اسکارلت: «فردا بهش فکر می کنم.»!

/ 0 نظر / 17 بازدید