۵۳- چه خوب شد همه چيز

امروز واقعا عالی بود .صبح که بيدار شدم طليعه جون زنگ زد که نمياد .بامداد کمی مریضه
2.gif
بعدش تنهايی رفتم خريد . شايد واستون خنده دار باشه اما من تا حالا تنهايی نرفتم خريد. يه
جورايی می ترسم ! البته امروز با خودم مقابله کردم.مامانم گفت : می خوای بات بيام ؟ گفتم نه مرسی و خودمو مجبور کردم که تنها برم. رفتم و موفق هم شدم c.gif ديگه از کسی خجالت نمی کشيدم و حتی الکی می رفتم تو مغازه و قيمت می پرسيدم 8.gif اما خودم کلی حال کردم .مامان وبابا هم همین طور.واسه مامان عیدی گرفتم.واسه سهند هم کادو. چند تا جیز دیگه هم گرفتم 3.gif.بعد اومدم خونه و کارامو کردم.عصر هم با مهران رفتيم بيرون ... جای شما خالی.خوش گذشت.بعد که اومدم خونه ، رفتيم خونه ی بامداد اينا و کلی باهاش بازی کرديم.من واسش قصه خوندم.کمی آلرژی داشت ... هی سرفه می کرد 2.gif ساعت ۱۱:۳۰ اومديم خونه و من آنلاين شدم. حالا از فرط خستگی دارم مي ميرم. پس فعلا می رم بخوابم تا بعد ...
3.gif6.gif

/ 1 نظر / 9 بازدید
boolak

ديدی که خواستن توانستنه!(البته ميدونم که نه هميشه!!!) پس به اميد تلاش بيشتر