اين بار نمی دونم ....اگه بدونم هم، نمی تونم.باز نمی دونم چی شده يا چی می خواد بشه ...اصلا ميخواد بشه يا نه؟ اين سر در گمی خيلی بده.نمی خوام بازم اتفاقی بيفته ... من هيچ گونه تحملی ندارم ديگه . کاش بعضی چيزا دست خود آدم بود.کاش می تونستم يه چيزايی رو عوض کنم.واقعا دوره ی سختی رو دارم می گذرونم.يه جور برزخ ...نمی دونم می شه بهش چی گفت.فقط دلم می خواست يه جورای ديگه بود.کمتر منو اذيت می کرد.نمی دونم چی بگم ...اين ابهام حتی توی فکرم و توی نوشته هام هم هست .... نمی دونم.

دردم از يار است و درمان نيز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم