امروز صبح ساعت ۷ بيدار شدم چون آزمون داشتم. ديشب ساعت ۲ خوابيده بودم. واسه همين خيلی خسته بودم.سر آزمون هم کمر درد بدی گرفتم.زياد حوصله نداشتم ، زود اومدم بيرون اما نيم ساعت معطل شدم تا بابا و نسترن اومدن دنبالم. می دونستم بامداد خونمونه .کلی ذوق داشتم رسيدم خونه ،بامداد کلی ازم استقبال کرد و اومد بغلم و... فيلم اسکار رو گرفته بوديم ببينيم. اما من نصفه ديدم.وسطش خوابم برد.اما عجب چيزی بود. يه کم هم الکی خوش بودن! همه ی لباسا هم يه جور بود.به هر حال واسه من فرقی نداشت.من که هيچ کدوم از فيلما رو ( به غير از ارباب حلقه ها) تا حالا وقت نکردم ببينم.
خلاصه يه خواب نصفه و نيمه کرديم و بيدار شديم.بعدش بامداد هی مجبورم کرد باهاش بازی کنم!‌تا عصر که خودش حالا خوابيده و من بيچاره هم خسته ام هم ديگه خوابم نمی بره و بازم سر درد
۱ خبر بد.بابا فردا ماموريت می ره اهواز من از حالا ( که چه عرض کنم از وقتی فهميدم) غصه ام گرفته...هميشه اينجوری بوده .تا بابا حرف از ماموريت می زنه من ... حالا بازم خوبه اين ۱ روزه هست اما بازم ... من می تر سم