امروز عصر با نسترن رفتیم بامداد رو آوردیم خونمون
کلی شيک کرده بود!کلی با هم کيف کرديم. امروز بالاخره موفق شدیم با سفره هفت سینمون ( که البته دیگه سبزه نداشت!) عکس خانوادگی بگیریم. خواستیم با بامدبد هم بگیریم هر کاریش کردیم، نیومد .بالاخره من آوردمش پای ميز.داشتم باهاش صحبت می کردم که يهو گازم گرفت.گازشم خيلی تيزه! فوری اومد بوسم کنه اما من که دردم گرفته بود خيلی، نتونستم جلوی خودمو بگيرم و داد زدم : بامداااااااد .... اونم محکم زد تو صورتم،عينکم افتاد بابا هم عصبانی شد.همون موقع بامداد خودشو انداخت تو بغل مامانم که کنار من نشسته بود. بابا گفت: بامداد اين ... مامانم اشاره کرد که چيزی نگو ... داره گريه می کنه سرمو بردم جلو ... بدجور داشت گريه می کرد اونم بدون صدا انگار دنيا رو سرم خراب شد.۱ لحظه هيچی نفهميدم.فقط يهو بغلش کردم.اولش نيومد .اما بعد اومد چسبيد به من.۱ ربع همين جوری تو بغلم بود و سرشم زير بود خيلی غصه خوردم.کلی بوسش کردم.تا آخر شب که اين جا بود کلی هواشو داشتم.آخرشم بهش غذا دادم و براش کارتون گذاشتم.نمی خواست بره.اما مامانش گفته بود بياريدش.به زور برديمش! هی به من و بابام می گفت: بيا خونموم بهت خوراکی خوشمزه ميدما! رسونديمش باش رفتيم تو.هی اصرار داشت بشينيم روی مبل! وقتی اومديم ناراحت شد ...
من الان خيلی ناراحتم .وقتی اون لحظه يادم مياد ... يعنی فراموش می کنه؟