گفتی خوذتو آزاد کن.کردم ...امروز بی خیال همه چیز شدم.صبح با بابا رفتم کلاس زبان.تو برف!خیلی کیفیدیمماشین از کوچه در نمی اومد یه کم دیر رسیدم اما اولین نفر بودم و البته آخرین نفری که از کلاس خارج شد! بعد هم کمی از راه رو پیاده اومدم و کلی برف نوش جان کردم!!!
بعد که رسیدم خونه از ساعت ۲ تا ۷ (!!!!) خوابیدم ... خواب که نه! غش کردم! بعد هم نه درس خوندم نه هیچی ... همش الافی!(به به چه دختر خوبی )
حالا هم اینجا در خدمت شمام ...دیدی به همه ی حرفات گوش دادم .... امروز دختر خوبی بودم ...آفرین به خودم ... هووورراااااااااا