خوب ديگه تعطيلات هم تموم شد و دوباره روز از نو روزی از نو .امروز ما هم از تنهايی در اومديم.البته تنهاييه بدی نبود . خوش گذشت. آدم با عزيز ترين کسش باشه و بهش خوش نگذره ؟ نمی دونم ... اما خوب اينم هميشگی نمی شه ...آدم دلش تنگ می شه.
امروز مامان اينا بالاخره اومدن . بابا رفت دنبالشون.دو ساعت من تو خونه تنها و منتظر بودم آخه جا نبود من برم. نگار و نسترن هم بودند... خلاصه اومدن... مامان کمی سرش درد می کرد.با سهند کلی رو بوسی کرديم و قربون صدقه ی هم رفتيم. بعد نوبت سوغاتی ها و عيدی ها شد( وای که چه قدر منتظرشون بودم!!!!)‌ خلاصه ...تازه عمه اينا هم از دوبی اومده بودن ... اونا هم يه سری سوغاتی! تازشم ... بلوز مامان اندازش نبود داد به من! واسه سهند هم يه عروسک لاک پشت آورد که اونم من کش رفتم..سهند می گه: تا تو هستی من چی کارم؟!!! به اين می گن يه برادر خوب و چيز فهم!
اينم از آخرين روز تعطيلات ... فقط کاشکی سر درد نمی گرفتم تا همه چيز خوب می بود ... اما عيبی نداره اينم يه مدلشه ديگه !