امروز صبح با یه حالت عجیبی از خواب بیدار شدم ... خیلی وقت بود این طوری نشده بودم.اما زود گذر بود . پا شدم و به کارهای معمول رسیدم.می خواستیم با بابا بریم مهمونی . کلی طولش دادم تا آماده شم
به مامان هم زنگ زدم و احوالشونو پرسيدم.همه خوب بودن.خلاصه جاتون خالی مهمونی خيلی خوش گذشت. کلی خوردم!!! اما زود اومديم خونه.بابا می خواست بره مجلس ختم مادر دوستش. بابا رفت. نسترن زنگ زد شماره موبايل دايی مهران رو از من گرفت.بازم با مامانم صحبت کردم. اين بار يه جورايی نگران بود اما نه به شدت هميشه .واسه همين بی خيال شدم.تا قطع کردم، طليعه جون زنگ زد و حالمونو پرسيد.بعد من رفتم خوابيدم تا بابا اومد دوباره طليعه جون زنگ زد که می خوايم بيايم خونتون عيد ديدنی... ما هم از خدا خواسته.فوری پا شدم همه چيز رو آماده کردم.زود اومدن ... بامداد خيلی شيطون شده تو پله ها بلند بلند منو صدا می کرد تا منو ديد پريد بغلم ... بعدشم همه ی کسايی که باش اومده بودن رو معرفی کرد( مامانش ،مامان بزرگش،پدر بزرگش و زن داييش) خلاصه ... تا دلتون بخواد شيطونی کرد. چشم پسر عمشو دور ديده بود با همه ی وسايلش بازی کرد.منم که هر چی می خواست بهش می دادم حتی آبرنگ عزيز سهند رو وقتی داشتيم نقاشی می کشيديم، ديدم طليعه جون داره به بابام چيزی می گه ... فوری عين فضولا رفتم پرسيدم چی شده؟بابا هم يهو گفت دايی مهران اينا تو راه گناوه تصادف کردن و ماشينشون چپ شده پس بگوووو ....همه می دونستن الا من! طليعه جون هم می خواست ۱ جوری بگه که من نفهمم ... مامان هم اون موقع که باهاش حرف زدم می دونست ... اما مثل اينکه چيز شديدی نشده.بچه ها همه سالم بودن... خود دايی بينی و دستش شکسته ، زن دايی مثل اين که بهش شوک وارد شده،اين خاله پلکش بخيه خورده، اون خاله پاش ... خيلی ناراحت شدم.به روی خودم نيووردم... تازه ... اين وسط فهميدم دايی مهرداد چقدر احساساتيه ... طليعه جون می گفت وقتی جريانو فهميد خيلی منقلب شد. حتی نتونسته شماره تلفن بگيره خلاصه ...بعد که مهمونا رفتن، زنگ زديم ماهشهر ... همه ی اهوازی ها هم بودن اونجا! فکر کنم از کل فاميل فقط ما نبوديم!!! با خاله ها حرف زدم ...حالشون بد نبود.اما زن دايی رو بيمارستان نگه داشتن. مامان و اون يکی خاله و عمه و نسترن بيمارستان بودن. نگار می گفت: بايد بيای ببينی ... همه ... مثل اينکه اين وسط وقتی خبر رو به مامان بزرگ دادن هول کرده و دستش رفته لای در .اونم دستش باند پيچی بود.خلاصه... خاله ی بد جنس می گفت همش به خاطر تلفن و لباس هاييه که واسه تو خريديم !! من بيچاره خلاصه ...اينم از حوادث اخير ... اما خودمونيما ... منم حالم گرفته شد کلی و طبق معمول دچار از اون سر درد ها شدم ... بين خودمون بمونه ....