سلام به همه
اول از همه ،دوباره سال نو رو بهتون تبريک می گم ... بعدشم واسه همه آرزوی سلامت می کنم و دعا می کنم امسال همه جا پر از صلح و صفا باشه ...

امروز واسه من که خيلی روز خوبی بود .گر چه دچار کم خوابی شدم. .صبح زود با بابا بلند شديم و آماده شديم واسه مراسم تحويل سال ... بعد از تحويل سال ( که به نظرم لحظه ی خيلی قشنگيه) و رو بوسی و مبارک باد گفتن، به ۲ تا مامان بزرگم زنگ زديم.با مامان و سهند و نسترن هم حرف زديم و تبريک گفتيم. بعدش من عيدی که واسه بابا خريده بودم بهش دادم. همون روزی که رفتم واسه بامداد کادو بخرو واسه بابا هم خريدم. اما حتی اينجا هم ننوشتم ...ترسيدم بخونه می خواستم ذوق زده شه! خيلی خوشحال شد. ... بعد عکس گرفتيم .بابا رفت بخوابه ، اما من خوابم نمی برد.يه سر اومدم اينترنت.بعدش به طور تصادفی از توی کتابخونه يه کتاب پيدا کردم که قبلا بهم پيشتهاد داده بودن که بخونم ... فکر نمی کردم که داشته باشيمش . خلاصه شروع به خوندنش کردم. خيلی جالب بود.با شرايط من کاملا مطابقت می کرد. راستی، اسم کتاب اين بود : « چه کسی پنيرم را جا به جا کرد؟‌» يه کتاب تقريبا روانشناسيه ...اما نه به طريقه ی مرسوم ... خيلی خوب بود.همشو خوندم حدود ساعت ۸:۳۰ خوابم برد .ساعت ۱۰ با تلفن طليعه جون بيدار شدم.تا ساعت ۱۲ کمی کارامونو کرديم و رفتيم خونه ی دايی. خيلی خوش گذشت.بامداد کلی اسباب بازی گيرش اومد.نمی دونست با کدومش بازی کنه! منم کلی باهاش بازی کردم تا اينکه بعد از ناهار خوابش برد. ما هم چند تا عکس ( بدون بامداد ) گرفتيم و اوديم خونه. من و بابا ، جفتمون خيلی خسته بوديم. بابا خوابيد منم يکی از کتاب های سهند رو برداشتم و خوندم تا خوابم ببره ( خيلی پيشرفت کردم. ساعت ۷ بيدار بودم! ۱ کم بيخودی گشتم تا اخبار ورزشی. رئال و منچستر در يک چهارم نهايی رو به روی هم افتادن
بد بخت شديم!! بلافاصله به بابا گفتم و به سهند زنگيدم. هنوز هيچی نشده کرکری هاشون شروع شد! ...
خلاصه ... ديگه اتفاق خاصی رخ نداد . حالا هم که اينجام ... اين اولين روز سال ۸۲ ما بود