مامان و سهند و بچه ها رفتند. من موندم و بابا جونم.هيچ وقت اينقدر زياد از رفتنشون ناراحت نمی شدم و از تنهايی ( بدون اونا بودنم ۱ جور تنهايی هست) اينقدر زياد احساس بد بهم دست نمی داد. اما ايشالا به همشون خوش بگذره و به ما هم همين طور. بالاخره منم پيش بابا جونم هستم ديگه ... تازه بامداد هم که تهرانه بعدشم راستی مامان گفت : فکر هيچ چيزو نکن ... با ارامش واسه خودت خوش بگذرون ... کاری کن که به بابا هم خوش بگذره ...اين جوری به ما هم بيشتر خوش می گذره. پس ما اينجا خوشیم پس شما هم خوش باشيد. مواظب خودتون هم باشيد .سهند تو هم همين طور داداش کوچولوی نازم .