امروز واقعا عالی بود .صبح که بيدار شدم طليعه جون زنگ زد که نمياد .بامداد کمی مریضه

بعدش تنهايی رفتم خريد . شايد واستون خنده دار باشه اما من تا حالا تنهايی نرفتم خريد. يه
جورايی می ترسم ! البته امروز با خودم مقابله کردم.مامانم گفت : می خوای بات بيام ؟ گفتم نه مرسی و خودمو مجبور کردم که تنها برم. رفتم و موفق هم شدم ديگه از کسی خجالت نمی کشيدم و حتی الکی می رفتم تو مغازه و قيمت می پرسيدم اما خودم کلی حال کردم .مامان وبابا هم همین طور.واسه مامان عیدی گرفتم.واسه سهند هم کادو. چند تا جیز دیگه هم گرفتم .بعد اومدم خونه و کارامو کردم.عصر هم با مهران رفتيم بيرون ... جای شما خالی.خوش گذشت.بعد که اومدم خونه ، رفتيم خونه ی بامداد اينا و کلی باهاش بازی کرديم.من واسش قصه خوندم.کمی آلرژی داشت ... هی سرفه می کرد ساعت ۱۱:۳۰ اومديم خونه و من آنلاين شدم. حالا از فرط خستگی دارم مي ميرم. پس فعلا می رم بخوابم تا بعد ...