حدود یک سال و نیم از برگشتنم گذشت؛ مثل باد و برق! اتفاقات زیادی افتاد. تغییرات جدید. اومدن ها و رفتن ها. آدم ها و قصه هاشون ... خونه جدید، زندگی جدید، کار جدید ... همه این ها رو باید می نوشتم! کلی حرف بود برای زدن اما نمی دونم چرا انگار که شدیدا مقاومت کردم در برابر این حس نوشتن. دیشب باز وبلاگم رو از اول خوندم؛ جسته و گریخته. هیچ وقت فکر نمی کردم که تغییرات آدم، تا این حد تویِ نوشته هاش مشهود باشه: بزرگ شدنش، محتاط شدنش، محافظه کار شدنش و ...

"زندگی می گوید:

     اما باید زیست،

         باید زیست،

                باید زیست! ... " م.امید