" در گذرگاه زمان

خیمه شب بازیِ دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد.

عشق ها می میرند

رنگ ها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا می مانند."

گذشت و گذشت و گذشت.

روزها آمدند و رفتند؛ مثل برق و باد.

ننه گوهر از پیشمون رفت اما من هنوز نتونسته م باور کنم. هنوز منتظرم. هنوز دلم می خواد بهش زنگ بزنم. دلم می خواد گوشی رو برداره؛ بگم: ننه گلنارم! بگه: سلام گل بابا. و من لبخندش رو از پشت تلفن حس کنم. حال مامانم رو بپرسه. هی بگه:«ایشالا ساعت خیری بو ... » بعد هم تاکید کنه: «به حق پنج تن و حضرت امیر». تاکید کنه بهم که حواسم به بابا باشه و کلی حرف هایِ دیگه. خیلی دلم تنگ شده براش ...