به تقلید از خانوم هایده که می گه : "مستی هم درد ِ منو دیگه دوا نمی کنه" ، من هم یه مدتی هست که می گم " نوشتن هم درد ِ منو دیگه دوا نمی کنه" !!! یعنی الان دیگه اوج ِ ماجراست. اوج ِ همه کار ها و وقتِ به بار نشستن ِ یک سری "زحمت" ها !!! نوشتن نسخه اول ِ پایان نامه م امشب تموم شد و اون رو برای استادم فرستادم. قسمت های ِ اول و دومش رو برام تصحیح کرده و باز فرستاده. باید دوباره روی ِ اون ها کار کنم. اگه بخوام ماه ژوئن دفاع کنم، یک ماه بیشتر وقت ندارم. امیدوارم استادم هم باهام همکاری کنه و به موقع تصحیح کنه که من به دفاع ژوئن برسم وگرنه باید بمونم تا سپتامبر!

این روزها، غیر از پایان نامه، مساله موندن و رفتن خیلی ذهنم رو مشغول می کنه. گاهی حس می کنم واقعا نمی دونم کدوم درسته. همه خوب ها و بد ها رو که میذارم کنار هم، می بینم آخرش حسم موافق موندن اینجا نیست. یعنی احساس می کنم زندگی اینجا رو دوست ندارم. فکر می کنم مدل زندگی من، تربیت من با زندگی اینجا سازگار نیست: با فردگرایی بیش از حد آدم ها، خود محور بودنشون و تنهاییشون. از طرف دیگه، فکر برگشتن رو که می کنم، شرایط ِ ایران رو که در نظر می گیرم، نمی دونم کارم درسته یا نه. هر روز صبح تیتر اول روزنامه ها رو می خونم. انگار هیچی حتی یه کم هم نمی خواد بهتر شه. نمی دونم می شه چی کار کرد. ولی برای موندن اینجا، باید یا برم یه رشته دیگه ثبت نام کنم و یا دکترا بخونم. و من واقعا دیگه دلم نمی خواد درس بخونم. دلم می خواد درس رو بذارم کنار. همه ش فکر می کردم میرم ایران و شروع می کنم به کار کردن ولی حالا به خیلی چیزها شک می کنم. از همه بدتر این که برای به دست آوردن ِ عادی ترین حق ها هم باید بجنگی و باید توهین ببینی. 

باید انتخاب کرد؛ به هر حال بین این دو باید انتخاب کرد و باید پای انتخاب ایستاد. این طور بود که "قرعه کار به نام من دیوانه زدند". باید انتخاب کرد، ایستاد و بزرگ شد.