کاش می شد مطمئن بود.

روز به روز و سال به سال که از زندگی ما می گذره، هر چی بیشتر تجربه کسب می کنیم، به جای ِ این که این تجربه ها یه روز به کار بیان، بیشتر مانع جلو رفتن می شن. آدم ها عوض می شن اما خاطره ی آدم های ِ قبلی، تجربه هایی که گذروندی، اجازه نمی دن که چیز ِ جدیدی رو با آدم های ِ جدید کشف کنی. و تو می مانی در سردرگمی و شک و ترس ...  و نمی دونی کجا بری، تا کجا بری. هر روز تصمیم می گیری که بی اعتنا بشی به همه این ترس ها و به خودت می گی فوقش می خواد چی بشه؟ اما کافیه یه لحظه، یه صحنه از اتفاقی که "ممکنه" بیفته بیاد تو ذهنت : همه چی می ریزه به هم !

کاش مطمئن بودم، کاش مطمئن بودی.