از در که وارد شدم، حس ِ عجیبی داشتم؛ ملغمه ای از یه حس ِ خوب، آسایش، حس ِ خونه ی خود ِ آدم و دلتنگی. از یه طرف فکر نمی کردم یه سال از اینجا دور بودم، از طرف ِ دیگه دلتنگش بودم . یه چیزهایی عوض شده بود : لوستر ها، تعداد ِ گلدون ها که بیشتر شده بود، اتاق سهند ِ بیچاره ! و یه جفت دمپایی ِ جدید. و بابا و مامان که خوشحالی از صورتشون، حرف زدنشون و کارهاشون پیدا بود و من از همه خوشحال تر با این که یه جایی ته ِ دلم یه غمی بود که می دونم دوباره ترک کردن ِ همه این ها شاید خیلی سخت تر از قبل باشه ...

چه خوب بود دیدن ِ همه آدم هایی که انقدر دوستشون دارم. از خاله اعظم که از ساعت 11 اومده بود خونه من رو ببینه و من تا ساعت 4 خواب بودم تا طلیعه جونِ مهربونم که گریه کرد و من فکر می کردم مثل ِ خواهر ِ بزرگتری هست که هیچ وقت نداشتم و چقدر دلم براش تنگ شده بود ... وخاله اشرف اینا و نگار که با وجود ِ امتحانش اومد و عمه و ... و نوشکا و امیر که دیشب آخر وقت بالاخره اومدن و دیدمشون. خوشحالم از داشتن ِ همه این ها و همه این حس های ِ خوب ...