امروز (دیروز) پنجشنبه 6 تیر (27 ژوئن) آخرین روز از اولین سری اقامت ِ من در پاریس بود. در کل که نگاه می کنم راضی هستم، خیلی هم راضی هستم. خیلی چیز ها یاد گرفتم. آدم های ِ زیاد و مختلفی رو دیدم و از این راه، خودم رو خیلی بیشتر شناختم. یعنی به نوعی از اون دنیایی که 29 سال توش بودم یکهو کنده شدم و با یک "من" دیگه روبرو شدم. تنها ناراحتی م دوری از بابا و مامان و سهند هست و مخصوصا فکر ِ تنهایی ِ مامان و بابا؛ و اگر این نبود شاید خیلی خیلی بیشتر می تونستم خوشحال باشم.

مهم ترین تجربه من در این مدت، تنها انجام دادن ِ همه کارهایی بود که تا به حال انجام نداده بودم و هر بار با انجامشون کلی احساس ِ توانایی کردم اما همچنان این " اولین بار" ها اذیتم می کنند و استرس زا هستند. مثل امروز که باید تنها برم فرودگاه ... 

آدم های ِ زیادی رو دیدم. از طریق ِ اون ها چیزهای ِ زیادی راجع به خودم فهمیدم و دوست های ِ عزیزی پیدا کردم. و دو ساعت ِ پیش مجبور به خداحافظی با یکی از بهترین دوست هام شدم : کامیلا. دوست ِ خوب ِ آرژانتینی ِ من که از بودن با اون در این مدت لذت بردم و کلی یاد گرفتم ... از معدود کسانی که خیلی بیشتر از دنیای ِ خودش رو می بینه و درک می کنه و دلش می خواد بدونه. روز ِ خیلی خوبی رو با هم گذروندیم. اومد خونه م .چای خوردیم و حرف زدیم. رفتیم بیرون قدم زدیم. رفتیم پارک. رفتیم یه نیمچه غذا خوردیم. اومدیم خونه چای خوردیم. و بعد رفتیم ایستگاه تراموی. خداحافظی ِ ما مثل ِ توی ِ فیلم ها شده بود ... توی ِ استگاه ِ قطار. ایستادم تا قطار بره ... دست تکون دادیم برای هم و من برگشتم خونه ... حتما دوباره می بینمش .

و من الان منتظرم ، با دو چمدون ِ باز وسط ِ خونه ، با موهای ِ خیس. هنوز نمی دونم شیر ِ آب رو چطور باید ببندم ! و با همه این اوصاف دلم می خواد زودتر برسم خونه مون. توی ِ بغل ِ بابا و مامان. برم توی ِ اتاقم. کتابخونه م، تختم ، پیانوم ... و همه کسایی که دوستشون دارم :)