یکی از مسائلی که از همان آغاز در پاریس برایم جالب بود، برابری مطلق بین زندگی و شرایط آن برای همه آدم ها و از جمله معلولین بود. یکی از هم کلاس های ما، یک اقای سو و اندی ساله و نابیناست اما نابینا بودنش هیچ جا هیچ مانعی برایش نشد در طول این یک سال. همیشه اساتید جزوه ها را برایش ایمیل می کردند و او توسط دستگاه پرینتر مخصوصی که دارد، آنها را به صورت بریل چاپ می کند. از کتابخانه استفاده می کند و خلاصه هیج چیز مانع کار و درسش نمی شود!

چند روز ژیش با دوستی رفته بودیم رستوران. همین طور که نشسته بودیم دیدیم که خدمه رستوران مشغول جمع کردن صندلی های اطاف ما شدند. بعد دیدیم آقایی بر روی صندلی چرخ دار آمد. صورتش من رو یاد پیرمرد کارتون "Up" می انداخت و کمی هم استفان هاوکینز. با دکمه صندلی اش را جلو می برد.  همه میزها را کنار گذاشتند تا یکی از میزها را برای او آماده کنند. کمی بعد، در کمال ِ تعجب دیدیم خانمی، او هم بر روی ِ صندلی ِ چرخدار آمد. او هم به همان شکل. وضعیتش از مرد بدتر. اما هر کدام خودشان کار خودشان را می کردند. سفارش دادند. پشت صندلی چرخدار خانوم، حایی بود که مقداری از وسایلش را گذاشته بود. دیدم که مرد، از آن سمت ِ میز، به چه سختی، دستش را آورد پشت او، چیزی شبیه ِ پیشبند برداشت و دور ِ گردنِ زن بست. و این کار دقایق ِ مدیدی طول کشید. من اشک داشت در چشمم حلقه می زد ... چه حوصله ای... این با هم بودن. این بیرون آمدن و در رستوران غذا خوردن و این عادی بودن ...