دقیقا روز 15 خرداد ِ 91 بود که پروژه م رو برای ِ پاریس 3 و پاریس 7 فرستادم. به بابا هم گفتم فقط برای ِ همین دو تا دانشگاه می فرستم. حوصله ندارم بشینم بگردم تمام ِ دانشگاه ها رو. دقیقا یادم هست که همون شب تا ساعت ِ 3 با بابا نشستیم و حرف زدیم و من گفتم اینا که بعید هست قبول کنند. من همین جا می مونم، کار می کنم و هر چند وقت یه بار می رم مسافرت ! چقدر حرف زدیم اون شب ! فردا ظهرش ( 16 خرداد و ما در تعطیلات بین دو ترم ِ موسسه بودیم و من داشتم کارهای ترم ِ جدید رو آماده می کردم که از شنبه شروع می شد!) یک ایمیل برام اومد از پاریس 3 ! از منشی گروه بود که پرونده شما رو فرستادم کمیته آموزشی. من هم پیش خودم گفتم خوب دستت درد نکنهو با این حساب باید 10- 15 روز منتطر می موندم (با توجه به گفته های ِ خودشون) خلاصه تمام ِ روز مشغول کارهام بودم. شب، حدودای ساعت 8 بود، طبق ِ عادتِ همیشه صفحه ایمیلم رو ریفرش کردم دیدم یک ایمیل جدید اومده. اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که شاید منشی گروه پاریس 7 ایمیل مشابهی زده. بازش کردم و خوندم. باورم نمی شد !!! پذیرش گرفته بودم !!! یعنی به این زودی؟ رفتم تو اون اتاق به بابا گفتم بیاد خیلی آروم و با حالت ِ انگار نه انگار !!!! اومد تو اتاق. گفتم اینو بخون. اون که فرانسه نمی دونه اما خوند انگار یه چیزایی فهمید اما گفت خوب این یعنی چی؟ گفتم بهش ... تمام ِ حالت ها و هیجان ها و حس ها فراتر از کلمات هستند ... در ذهنم حک می شوند فقط. مثل ِ همان شبی که خبر ِ رتبه 10 کارشناسی ارشد را بهم داد. خلاصه ... خودش رفت به مامان و سهند گفت ... روز ها و هفته های ِ بعد خیلی سریع و همراه با حس های ِ عجیب و غریب ... و الان یک سال بعد از اون روزها.  من اینجا در پاریس، سهند در آمریکا، بابا و مامان ایران. امیدوارم که بابا و مامان رو زودتر ببینم اما سهند رو احتمال داره امسال نبینم ... سال پیش که شب تولدم با دوستاش رفته بود بیرون خیلی ناراحت شدم اما فکر نمی کردم تولد ِ سی سالگی م هم پیشم نباشه.

اینجا بعد از 9 ماه کلا احساس ِ خوبی دارم. گاهی قاطی می کنم اما فکر می کنم طبیعی باشه. هر چند پایان نامه م هنوز رو هوا مونده و حتی ممکن هست که امسال تموم نشه و مجبور بشم مستر دو رو دو ساله بخونم اما فکر می کنم ارزشش رو داشته باشه. اما در عوض "چیز ها دیدم بر روی زمین" و فکر هم می کنم که خیلی چیز ها یاد گرفتم. شاید این اومدن مثل یک سری اتفاق های ِ دیگه توی ِ زندگی م کاملا اتفاقی بود اما از اون دسته چیزهایی بود که کاملا ارزشش رو داشت.