شنبه شب ها در پاریس یه حال و هوای خاصی هست. همه می ریزن بیرون و کافه ها و بارها و رستوران ها تا خیلی دیر باز هستند. حس و حال خوبی جاری هست. این دو سه هفته شنبه شب ها رو این طور گذروندیم. و خیلی هم خوش گذشت. تنها ایراد این هست که من در حومه پاریس هستم و بعد از مترو باید یا تراموا سوار شم یا اتوبوس که این دو تا ساعت کاریشون زودتر از مترو تموم می شه. دو هفته پیش دقیقا موقع حرکت اتوبوس بهش رسیدم اما دیشب ... نرسیدم ! نه به تراموا نه به اتوبوس ! سوار تراموایی شدم که تا وسط شهر میومد فقط! و من ساعت دو شب وسط شهر تنها گم شده بودم و اصلا نمی دونستم کدوم طرف باید برم! مبایلم هم ارور می داد . کسی رو هم پیدا نمی کردم بپرسم! دو تا تاکسی دیدم که هر دو چراغشون قرمز بود (مسافر داشتند) یه میدون خیلی بزرگ بود. هی از این طرف رفتم اون طرف شاید یه خیابون آشنا پیدا کنم : هیچ. وحشت بر من مستولی شده بود!!! یهو یه تاکسی دیدم اما خاموش بود و کار نمی کرد. اما رفتم طرفش. شیشه رو داد پایین. یه پسر سیاه پوست بود. گفتم می خوام برم فلان جا گفت باشه می رسونمت. سوار شدم. پسر بامزه و خوش صحبتی بود. ازم پرسید کجایی هستم. گفتم حدس بزنه. گفت مصری! گفتم نه ، گفت برزیلی! گفتم نه ... آسیایی ... گفت ترکیه ! گفتم نه ایران ! گفت چه جالب اما شبیه مصری ها هم هستی. گفتم نمی دونم شاید :) از کار پرسید و درس و من ازش پرسیدم که از خونه م تا فرودگاه اورلی چقدر می شه؟ گفت بستگی داره به ساعتش اما مثلا صبح اگه باشه، حدودا 30-40 یورو. پرسید می خوای بری ایران. گفتم آره. گفت من می تونم برسونمت. گفتم هنوز تصمیم نگرفتم با تاکسی برم یا مترو. بستگی به چمدونم داره. رسیدیم در خونه. شش-هفت دقیقه شد شش یورو و خورده ای. پسر بامزه ای بود. دوست دارم باز ببینمش!