چقدر عجیبه که فرهنگ ها می تونن اینقدر از هم دور باشن. حرف هایی که برای یک فرهنگ "مساله" ست، به ذهن ِ فرهنگ دیگر هم نمی آید. این رو از همون اول که اومدم پاریس فهمیدم. از همون اول که هر چند وقت یه بار (حتی الان که قانون تصویب شده) موافقان و مخالفان ازدواج رسمی همجنس گراها تظاهرات خیابانی داشتند. فکر می کردم یعنی اینجا، همه مسایل دیگه حل شده و فقط همین مونده که بهشون اجازه بدن ازدواجشون ثبت بشه؟ و به فکر دغدغه های خودمان توی ایران افتادم ... این کجا و آن کجا ... 

دیروز با چند دوست آرژانتینی حرف می زدیم ... یکی شون ازمشکلی که براش پیش اومده بود می گفت. دوست پسر داشت و از قرار معلوم دوستش هم داشت. اما چند روز پیش یک پسر دیگه رو دیده بود و خوشش آمده بود و گویا بوسیده بودش... حالا گویا چند بار آخری که برای دومین پسر مسج زده، جواب نداده و دختر ناراحت بود ... دو دل مونده بود اما یه جورایی هم دلش می خواست که این دومی هم باشد ... و بعضی از دوستانش که می گفتند ، بی خیال! لذت زندگی رو ببر ... نمی گم این اتفاق ها تو فرهنگ ما نمیفته، که خیلی هم زیاد میفته اما چیزی که برام جالب بود راحت بودن و راحت دیدن رابطه فیزیکی این آدم ها (حتی در مورد دوم) بود ... و ما که هنوز هم حتی با همان کسی هم که خیلی دوستش داریم راحت نیستیم و حتی حرف زدن راجع به این موضوع برایمان راحت نیست و خیلی چیز ها برایمان عادی نیست ...