چند روز پیش گفتم که رفتیم تئاتر ...امروز راجع به همون تئاتر ۱ نقد خوندم .دیدم نوشتنش اینجا خالی از لطف نیست .نوشته ی من بخش چهارم از این مقاله است.بیشتر در باره ی شخصیت "علیرضا" یا همون فرهاد اصلانی که گفتم بازیش محشر بود ...

" ... ۴- قصه برای پایان نوشته نمی شود جون پایان ازآغازش معلوم بوده است.این وسط قصه ای نیست مگر همه چیز برای زنده کردن آدم های توی یک عکس،توی یک خاطره یک بغض .قصه اول و آخری ندارد ،این وسط ها "علیرضا" هم پیدایش می شود و بخشی از قصه را او بازگو می کند.اما علیرضا تنها یک شخصیت در یک نمایش نیست. علیرضا همه آدم ها به تنهایی است. همه آن آدم هایی که همه چیز را می دانستند و از ان می گریختند برای رسیدن به یک لحظه یک لبخند تلخ حتی اگر؛ که اگر آوازی هم می خواند برای آن است که همردیفانش از صدای خمپاره ها نترسند. او نماینده ی یک نسل نیست ، سمبل چیزی یا حرفی یا کسانی نیست. علیرضا همه هستی واژه ی "نسل" است ؛ علیرضا با تمام شجاعت و دل تنگش که توی عکس نباشد و بی بغض خاطره ای ؛ چرا که نمی خواسته ،نمی خواسته ، نمی خواسته که بمیرد."
منتقد: روزبه حسینی
منبع : روزنامه ی همشهری .دوشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۱