چند روزی بود که حالم خیلی گرفته بود. اعصابم به هم ریخته ... حس مردن ... نیستی ... نمی دونم انگار تو ۱ برزخ بودم . دلم می خواست نباشم. نمی دونم ... این آخریا دیگه بتهوون و ویوالدی هم به دادم نمی رسیدن. منو به اوج نمی بردن ...

بالاخره امشب با بابا حرف زدم.کلی سرشو خوردم.الهی من قربونش برم ... همیشه و تو همه ی مسایل واسم راهنماست و آرام بخش... صداش و حرفاش از صدای پیانوی بتهوون هم شاهکار تره
خلاصه این که آرومم کرد ... خیلی زیاد.الان بهترین جا همین جاست.پیش بابای خوب و نازم.

بابای خوبم دوستت دارم