"قبلا ها خيلی درباره ی سپنسر پير فکر می کردم و اگه کسی درباره ش خيلی فکر کنه نمی فهمه که سپنسر پير اصلا چرا زنده س... اما اگه کسی در موردش به اندازه ی کافی فکر کنه ،می فهمه در حد خودش کارش خيلی هم بد نيست.مثلا يه يکشنبه که من و چند تا از بچه ها رفته بوديم خونه ش تا هات شکلات بخوريم، اون پتوی ناواهوی مشتی رو که اون و خانم سپنسر از يه سرخپوست تو پارک يلوستون خريده بودن بهمون نشون داد. می شد گفت که سپنسر پير از خريدن اون پتو حسابی تو کيف بود.منظور من هم همينه.يه آدم به اين پيری می تونه از خريدن يه پتو اين قدر کيف کنه."

از کتاب ناتور دشت