امروز صبح که کلاس ادبیات داشتم.معلمم قراره عمل کنه ... همین جا واسش دعا می کنم که عمل خوبی داشته باشه و مشکلش زود رفع شه

ظهر مهران گفت خواهرش می خواد بره تئاتر منو هم دعوت کرد.منم با کمال پر رویی قبول کردم اما خوب خجالت می کشیدم.صبر کردم تا نسترن ونگار اومدن. بیچاره ها رو مجبور کردم باهام بیان البته به شرط این که صبح ساعت ۷ نسترن رو ببرم خوابگاه
خلاصه این که ما ساعت ۶:۳۰ راه افتادیم.( قرارمون ساعت ۶:۳۰ بود . آقا مهران اگه اینو می خونی لطفا زیاد .... ) ساعت ۷ رسیدیم .فوری رفتیم
تو .به نظرم تئاتر قشنگی بود. درباره ی زمان جنگ بود.نمایی از خط مقدم در زمان مثلا آتش بس.فرهاد اصلانی خیلی عالی بازی می کرد.
راستی ۱ چیز جالب! این اولین تئاتر بزرگونه ای بود که می دیدم از بچگی تا حالا نرفته بودم!!! اما خیلی خوش گذشت.
راستی اسم تئاتر هم این بود : پچ پچ های پشت خط نبرد