این سه ماه که برگشتم پاریس، خیلی بهم بد گذشته. خودم می دونم که دارم اشتباه می کنم؛ می دونم که بی خود نگرانم؛ می دونم که بی خود دارم روزهام رو هدر می دم اما نمی دونم چرا هیچ کاری نمی تونم بکنم. نه می تونم درس بخونم، نه می تونم تفریح کنم. به معنای ِ واقعی کلمه فقط روز ها رو شب می کنم و شب ها رو روز. بدون ِ هیچ کار ِ مفید. و فقط می دونم که بعدا پشیمون می شم. حتی نمی تونم راجع به این حالتم با کسی صحبت کنم! با هیچ کس ! شده حتی 4-5 روز از خونه بیرون نرفتم ! گاهی برای ِ خودم نگران می شم، گاهی از دست ِ خودم عصبانی می شم، گاهی از دستِ خودم حرصم می گیره، گاهی دلم می خواد از دست ِ خودم فرار کنم، گاهی نمی دونم از دست ِ خودم چی کار کنم !!! هر چی فکر می کنم که باید تمام سعی م رو بکنم و این پایان نامه رو بنویسم که یه بخشی ش تا ژانویه و آخرش هم تا ژوئن تموم بشه و من بتونم این دوره رو تموم کنم و برگردم، انگار هیچ نیرویی بهم وارد نمی کنه ! حتی نزدیک شدن به ژانویه هم بهم استرس وارد نمی کنه ! چرا ! استرس وارد می کنه اما استرس ش باعث نمی شه که کاری پیش ببرم! واقعا نمی دونم چرا این طوری شدم و چکار باید کنم!!!