کاش مرا توان گفتن بود... هرچند توان گفتن هم که باشد،زشتی های تان،پلیدی های تان آن قدر زیاد است که در کلمات و جملات نمی گنجد؛ که نه تنها قلماز برِ خود می شکافد، که کاغذ سفید نیز از آن که رنگ سیاهی و تباهی تان را بر خود بگیرد شرم دارد.آری. از این روست که نمی نویسم. از شما نمی نویسم. از شما که برای رسیدن به به اهداف خبیث تان از هیچ کاری دریغ نمی ورزیدو این تنها فانونی است که همه دیکتاتور های همه زمان ها بدان پای بندند...

   اما هم وطنان من! ایران ما آتش نگرفت. ایران ما نسوخت.ایران ما جانی تازه یافت.می دانم، می دانم. خشم بود. فریاد بود. سکوت بود و از همه دلخراش تر، خون بود. همه این ها را در دو هفته دیدیم اما همه این ها از یکی شدن بود. برای اولین بار دیدم و حس کردم ‌«من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند» یعنی چه. قصد کرده بودند وطن ما را، ایران مان را از ما بگیرند و به نام خود بزنند اما نتوانستند و هیچ گاه نخواهند توانست. تاریخ بر همه روشن است و سرنوشت دیکتاتورها آشکار. آنچه اینان به دروغ «پیروزی مسلم» می خوانند توهمی بیش نیست و می دانم که با همین «توهم» است که برمسند قدرتند  اما این نیز بگذرد و این تخت خیالی زودتر از آنچه فکر کنند از زیرشان محو می شود.اندکی صبر...

ما مردمانی هستیم سبزِ سبز

گاه به آرامش پرهای کبوتر

گاه -که خدا نیارد آن روز را- همچون دریایی خون جوشان

 

                                        به امید پایان پریشانی شب های دراز و غم دل