من که تو را دارم پس برای تو می نویسم از دلتنگی هایم، از بی خوابی های شبانه ام،

از سکوتم...

از من ناراحت نشو اگر می گویم، اگر اصرار دارم که تو هم باور کنی که ما در دنیای

"عوضی" زندگی می کنیم. من که نخواستم این طور باشد، اما روزگاری ست که همه

چیز فرق کرده است. دیگر نگاه ها با هم حرف نمی زنند؛ همدیگر را سرشار نمی کنند.

چشم ها از دیدن هم شرم دارند انگار. غریبه و آشنا، تند تند از کنار هم رد می شوند و

نگاهشان را زمین می اندازند مبادا ...

 دیگر فصل ها رازی برای خود ندارند.دیگر هیچ ذوقی تو را برای کشف عجایب قایم شده

در پشت ماه ها و فصل ها صدا نمی زند.

و من هر روز خورشید را می بینم و هر شب ماه را می بینم و ستاره ها را می بینم و

همچنان که بر روی تختم دراز کشیده ام و از تنها پنجره اتاقم ستاره ای را درست در

مقابل خودم -وبه گمان کودکانه خودم،درست روبروی کره زمین- می یابم، با خودم می

گویم : کاش در آن ستاره زندگی جاری باشد. و در خیال خود دخترکی را می بینم که در

ستاره روبرو، درست مقابل من، بر روی تختش دراز کشیده و هم چنان که پدرش برایش

قصه می خواند، نفس عمیقی می کشد تا سینه اش غرق از بوی "گل" شود و تا

چشمانش را روی هم می گذارد، خواب او را می رباید و پدر با لبخندی کتاب را می بندد

و دخترک را می بوسد.

و من این روبرو، دراز کشیده بر تختم، سرم را لای بالش ها قایم می کنم تا شاید از

هجوم این همه فکر رهایی یابم و هم چنان به دنبال "انگیزه" می گردم.