از خودم خجالت می کشم. این همه را که می بینم از خودم خجالت می کشم. «این

همه» که نه، کم اند اما با وجود کم بودنشان دنیایی اند. گاهی حسِ پرِ کاهی را دارم که

در گردبادی به این سو و آن سو می رود، به این سو و آن سو برده می شود؛ بی هیچ

اختیاری. و من با اتفاقات و هیجانات همراه می شوم بدون آن که انتخاب کنم، بدون آن

که بایستم یا حتا بفهمم. در شتابی همیشگی، همه لحظاتم را بر باد می دهم و بعد،

افسوس نصیبم می گردد. افسوس آن که هیچ گاه در پاگرد هیچ طبقه ای نایستادم و

نَفَسی تازه نکردم و زیبایی ها را به تماشا ننشستم.