سردرگمی به اوج می رسد وقتی حتا ندانی به چه یا به که اعتقاد داری؛ یا آیا اصلا

اعتقاد داری یا نه. دیگر نمی دانی از که کمک بخواهی و ای وای که آن قدر ناملایمات

زیادند که دیگر نمی توانی با اعتماد به نفس کامل و یا بیش از حد سرت را بالا بگیری،

بادی به غبغب بیندازی، سینه جلو بدهی و محکم گام برداری که : آی آدم ها! آی آدم

هایی که اینجایید یا هرجای دنیایید، باکی تان نباشد. خیالی نیست و همه چیز امن و

امان است و من یک تنه به مقابله با همه چیز رفته ام ... نه . وقتی ندانی اعتقادت به

چیست، همه این ها، لابه لای یک مشت سوالات دیگر گم می شود. می خواهی کمک

بخواهی؛ اما از کی؟ گله کنی؛ اما آخر پیش کی ؟ می خواهی چیزی بنویسی شاید

ذهن آشفته ات آرام بگیرد؛ شروع می کنی :"به اعتقاد من در زتدگی امروز بشر ..." و

یادت می افت که تو اعتقادی نداری و جمله ات را بی پایان می گذاری. دستت را زیر

چانه ات می گذاری و به صفحه کاغذ و یا شاید به مانیتور خیره می شوی و یادت می آید

که این چند وقت چقدر به بودن،شدن و رفتن فکر کرده ای و به این که "خوب آخر چه؟" و

یادت می اید که این سوالی ست که قرن هاست در ذهن نوع بشر مطرح شده و هیچ

کس تا به اکنون نتوانسته جوابی آن طور که باید،آن طور جامع و مانع به این سوال دهد.

پس، سعی می کنی درگیرش نشوی اما باز یادت می آید که ای بشر! این طور که نمی

توان زندگی کرد.زندگی را امیدی باید و انگیزه ای و هدفی و اعتقادی. و آن گاه که اعتقاد

فرو ریزد یا محو شود یا هرچه اسمش را می خواهی بگذاری، چگونه می توان راه را باز

کرد،راه رفت، دوید،ایستاد و دوباره از سر گرفت و به اوج رسید؟