امروز دوباره اون دلشوره قدیمی رو حس کردم. دلشوره ای که همیشه وقتی کوچیک

بودم، روزهای اجرای کنسرت داشتم، که نکنه بابا نرسه به اجرام.تمام مدت تمرین قبل از

 اجرا سرک می کشیدم ببینم اومده یا نه. همیشه هم در آخرین لحظه می سید؛موقعی

 که من دیگه قلبم تو دهنم بود. امروز هم بعد از سال ها باز همان احساسات تکرار شد.

با این تفاوت کوچیک که من دیگه اجرا نداشتم بلکه جشن فارغ التحصیلی یا به قول

خودشون جشن دانش آموختگی بود و قرار بود از من به عنوان نفر دوم ورودی خودمون

تقدیر بشه(بعد از یک سال!). بابا باز هم در آخرین لحظه رسید و من همش چشم به

مبایل بودم. البته این بار یه تفاوت دیگه هم داشت: سهند هم بود.

چهارشنبه،١٣ آذر ٨٧