345- :)   

 

باز هم احساس های در هم و قاطی ِ روز ِ تولد ... باز هم ترکیب ِ شادی و اضطراب ... باز

هم کلی فکر، کلی تصمیم، کلی آرزو ...

 

اولین ساعت 12 تیر 1390

لینک
یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩٠ - گل نار

   344- عجب !   

یک سال، یه کم هم بیشتر ... چه بد! بی حس شدم انگار کلا!!!

لینک
یکشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩٠ - گل نار

   343- توهم   

 

 وقتی بدانی داری خوانده می شوی یا دیده می شوی یا شنیده می شوی، دیگر نمی

توانی آنچه در مخیله ات می گذرد، صاف و ساده روی کاغذ بیاوری،‌دیگر نمی توانی

برقصی، دیگر نمی توانی بلند بلند آواز بخوانی.

 

 می خواهم دیگر از "..." استفاده نکنم؛ اما، چه کسی را گول می زنم؟

 

 این سال ها چه تند تند پیر می شویم بدون آن که بفهمیم، بدون آن که بزرگ تر شویم،

بدون آن که لذتی برده باشیم. و من (در گوشی به ت می گویم) چه امسال می ترسم

هر چه روز تولدم نزدیک تر می شود و این احساس غریبی ست.

لینک
دوشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٩ - گل نار

   342- autrefois   

 

L'autre jour, j'ai vu Nafiseh à la rue Mirdamad,juste en face de l'institut. Et

soudain tous ces souvenirs me sont revenus. Mais elle avait tellement minci ...

c'était triste ... Elle m'a dit la raison c'etait que ses parents etaient partis au

Canada et ... elle voulait aller en France mais elle n'y etait pas allée juste à cause

de Nima,son mari qui avait voulu etre un professeur de l'université ici ... Elle m'a

dit: " Parfois je pense que les hommes sont très ambitieux." Je ne savais pas

quoi dire.J'ai tellement aimé cette fille.Elle est très gentille,intelligente,...

Et mes souvenirs ... comme c'étaient aimables les cours d'autrefois ... Qu'est-ce

qu'on pourrait faire qui mérite tant de malheurs?Je me le demande prersque

toujours ....

لینک
شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٩ - گل نار

   341- inquietude   

 

Elle n'a aucune intention de s'arreter, la pluie, ni la grele.Je ne sais

pas ce qui se passe ce soir dans le ciel, chez les anges, je ne sais pas ce qu'ils

ou elles décident; je ne sais rien et j'ai peur. j'ai peur des tonnerres de sa voix

qui crie et veut t'emmener au de-là... j'ai peur et je ne sais pas pourquoi. Peut-

etre c'est à cause de l'ignorance ... Cette sombre ignorance qui entoure l'homme.

Comment trouver un trou, un trou pour échapper de ça? Comme ces petites

gouttes d'eau qui s'appellent la pluie, qui se libèrent du corps des nuages et

dansent legerement vers la terre et se perdent ...

لینک
شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٩ - گل نار

   340- journal intime   

 

Aujourd'hui c'était vraiment un jour !ça n'aurait pu etre pire... Dès le matin,

j'avais ces effrayants sentiment bizarre ... J'essayais de les ignorer et de faire

mes affaire : sans but. Je ne sais pas ce qui s'est passé. Et on a une grosse

dispute. C'etait comme la fin du monde: une crise de nerfs pour moi. Je n'ai pu

plus supporter: j'ai versé des larmes, j'ai tout jeté dans ma chambre ... terrible

scene. J'ai detesté tout le monde. J'ai mis en question mille fois Dieu ...Je ne sais

pas ...

Et pour finir, la nuit, quand j'ai voulu me preparer pour demain, j'ai trouvé que

mon foulard etait disparu ... Je ne veux meme me rappeler comment et pendant

combien de temps j'etais en train de le chercher.Mais personne ne m'a aidé:

encore triste encore plus fachée ...

Et si je pouvais comprendre pouquoi... pourquoi suis-je toujours agitée, nerveuse

etc. ?Meme quand j'essaie de me calmer, il y a certainement toujours quelque

chose pour m'enerver ... vraiment, pourquoi?

لینک
یکشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٩ - گل نار

   330- ستاره من   

 

من که تو را دارم پس برای تو می نویسم از دلتنگی هایم، از بی خوابی های شبانه ام،

از سکوتم...

از من ناراحت نشو اگر می گویم، اگر اصرار دارم که تو هم باور کنی که ما در دنیای

"عوضی" زندگی می کنیم. من که نخواستم این طور باشد، اما روزگاری ست که همه

چیز فرق کرده است. دیگر نگاه ها با هم حرف نمی زنند؛ همدیگر را سرشار نمی کنند.

چشم ها از دیدن هم شرم دارند انگار. غریبه و آشنا، تند تند از کنار هم رد می شوند و

نگاهشان را زمین می اندازند مبادا ...

 دیگر فصل ها رازی برای خود ندارند.دیگر هیچ ذوقی تو را برای کشف عجایب قایم شده

در پشت ماه ها و فصل ها صدا نمی زند.

و من هر روز خورشید را می بینم و هر شب ماه را می بینم و ستاره ها را می بینم و

همچنان که بر روی تختم دراز کشیده ام و از تنها پنجره اتاقم ستاره ای را درست در

مقابل خودم -وبه گمان کودکانه خودم،درست روبروی کره زمین- می یابم، با خودم می

گویم : کاش در آن ستاره زندگی جاری باشد. و در خیال خود دخترکی را می بینم که در

ستاره روبرو، درست مقابل من، بر روی تختش دراز کشیده و هم چنان که پدرش برایش

قصه می خواند، نفس عمیقی می کشد تا سینه اش غرق از بوی "گل" شود و تا

چشمانش را روی هم می گذارد، خواب او را می رباید و پدر با لبخندی کتاب را می بندد

و دخترک را می بوسد.

و من این روبرو، دراز کشیده بر تختم، سرم را لای بالش ها قایم می کنم تا شاید از

هجوم این همه فکر رهایی یابم و هم چنان به دنبال "انگیزه" می گردم.

لینک
شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۸ - گل نار

   329- غفلت   

 

از خودم خجالت می کشم. این همه را که می بینم از خودم خجالت می کشم. «این

همه» که نه، کم اند اما با وجود کم بودنشان دنیایی اند. گاهی حسِ پرِ کاهی را دارم که

در گردبادی به این سو و آن سو می رود، به این سو و آن سو برده می شود؛ بی هیچ

اختیاری. و من با اتفاقات و هیجانات همراه می شوم بدون آن که انتخاب کنم، بدون آن

که بایستم یا حتا بفهمم. در شتابی همیشگی، همه لحظاتم را بر باد می دهم و بعد،

افسوس نصیبم می گردد. افسوس آن که هیچ گاه در پاگرد هیچ طبقه ای نایستادم و

نَفَسی تازه نکردم و زیبایی ها را به تماشا ننشستم.

لینک
سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۸ - گل نار

   328- این ره که تو می روی به ترکستان است   

 

سردرگمی به اوج می رسد وقتی حتا ندانی به چه یا به که اعتقاد داری؛ یا آیا اصلا

اعتقاد داری یا نه. دیگر نمی دانی از که کمک بخواهی و ای وای که آن قدر ناملایمات

زیادند که دیگر نمی توانی با اعتماد به نفس کامل و یا بیش از حد سرت را بالا بگیری،

بادی به غبغب بیندازی، سینه جلو بدهی و محکم گام برداری که : آی آدم ها! آی آدم

هایی که اینجایید یا هرجای دنیایید، باکی تان نباشد. خیالی نیست و همه چیز امن و

امان است و من یک تنه به مقابله با همه چیز رفته ام ... نه . وقتی ندانی اعتقادت به

چیست، همه این ها، لابه لای یک مشت سوالات دیگر گم می شود. می خواهی کمک

بخواهی؛ اما از کی؟ گله کنی؛ اما آخر پیش کی ؟ می خواهی چیزی بنویسی شاید

ذهن آشفته ات آرام بگیرد؛ شروع می کنی :"به اعتقاد من در زتدگی امروز بشر ..." و

یادت می افت که تو اعتقادی نداری و جمله ات را بی پایان می گذاری. دستت را زیر

چانه ات می گذاری و به صفحه کاغذ و یا شاید به مانیتور خیره می شوی و یادت می آید

که این چند وقت چقدر به بودن،شدن و رفتن فکر کرده ای و به این که "خوب آخر چه؟" و

یادت می اید که این سوالی ست که قرن هاست در ذهن نوع بشر مطرح شده و هیچ

کس تا به اکنون نتوانسته جوابی آن طور که باید،آن طور جامع و مانع به این سوال دهد.

پس، سعی می کنی درگیرش نشوی اما باز یادت می آید که ای بشر! این طور که نمی

توان زندگی کرد.زندگی را امیدی باید و انگیزه ای و هدفی و اعتقادی. و آن گاه که اعتقاد

فرو ریزد یا محو شود یا هرچه اسمش را می خواهی بگذاری، چگونه می توان راه را باز

کرد،راه رفت، دوید،ایستاد و دوباره از سر گرفت و به اوج رسید؟

لینک
چهارشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸۸ - گل نار

   327- من حیران   

 

از روزی که قدم بر زمین نهادم گم شده ام. خود را گم کرده ام. نمی دانم به کدامین سو

 می روم. گاهی خود را روی زمین می جویم گاهی سراغ خود را در آسمان ها می گیرم

 اما هیچ نمی یابم. می اندیشم: این چه سرنوشت یکسانی ست که نوع بشر دارد؟

همه حیرانند. سال هاست ، نه ، بل قرن هاست که همه حیرانند؛ تو گویی از روز ازل

 حیرانند. هر چه پیش تر می روم، حیران تر می شوم.گاه، چندی می مانم: ثابت.

 خاکستری می شوم. قدم پیش نمی گذارم. دست از جیب بیرون نمی آورم. اما سپس

 تر از نو راه از سر می گیرم : زرد،نارنجی،قرمز و ... از نو رنگین کمان می شوم اما باز

 حیران و گویی این حیرانی با من خواهد ماند.انگار تا همیشه باید به دنبالش بدوم و من

 که گفته ام بارها: همیشه عقب می مانم. همیشه تکه تکۀ من، از من جدا می شود و

 از من عقب می ماند و من باز باید بایستم، گاه پس روم و تکه هایم را بردارم و اگر شد

 بچسبانم.


پ.ن. و گاهی همچون هم اکنون حیرانی من تبدیل به جنون شدیدی می شود که حتا

 خود من را بد می هراساند.

لینک
دوشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۸ - گل نار